|
"الم یعلم بان الله یری!؟"
|
غریب تر از رضا...
داستان از این جا شروع می شود: از ساعت هشت و سی دقیقه صبح یکی از سه شنبه های آبان ماه سال ۱۳۸۹ تا ساعت ده و سی دقیقه صبح یکشنبه بیستم دی ماه سال ۱۳۹۰، که می شود چهارده ماه. از ساعت یک و سی دقیقه ظهر دوشنبه ششم تیرماه سال ۱۳۹۰ تا دوشنبه بیستم تیرماه سال ۱۳۹۰ که می شود چهارده روز. از ساعت یازده و بیست دقیقه یکشنبه سیزده آذرماه سال ۱۳۹۰ مصادف با شب تاسوعای حسینی تا یکشنبه بیست و هفت آذرماه سال ۱۳۹۰ که می شود چهارده روز. اما به تعبیری دیگر و به روایتی دیگر از یکی از چهارشنبه های اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ تا دی ماه سال ۱۳۹۰ که می شود ۹ماه. این مرور و شمارشِ روز و ماه و ساعت به کنار اما سرانجام، این "ماجرا" با درد و البته ناقص متولد می شود. دردآور و زجرآورش آنجا است که می گویند این ۱۴ماه و یا به روایتی این ۹ماه اصلا آبستنِ حادثه و ماجرایی نبوده که بخواهد متولد شود چه رسد به تولد ناقص و دردآور...
بعدن نوشت: ادامه دارد...
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من ، شاید ــ
بــِـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست... ( فاضل نظری)
صوت نوشت:شاید آنقدر باران بنفشه بارید که...