تبليغاتX
خدا می بیند
"الم یعلم بان الله یری!؟"
تلخ ترین «خبر شیرین» زندگی من؛

بوی "شمعدانی، عسل، حلقه نقره و قرآن کریم" به مشام می رسد

و چهره من حیران بین «خنده» و «گریه» له له می زند...

حالا بغضی به اندازه تمام دنیا در گلویم جا خوش کرده که در پارادوکس «قورت دادن» یا «ترکیدن» دست و پا می زند

و در این طوفان اشک و خنده عازم سفری هستم؛

عازم کربلا...

و من به حلالیت «یک نفر» جدا محتاجم؛ که اگر حلالم نکند با چه رویی در بین الحرمین گام بردارم و چشم بر گنبد مرقد مطهر فرزند سادات بدوزم...

بعدن نوشت: اگر گلایه ای هست بگویید تا با کوله بار سبک تری زائر کوی حسین(ع)بشوم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:10  توسط امیرحسین تمنایی  | 

خیلی کوتاه بنویسم؛ روی دلم ماند که چرا از کاهانی نپرسیدم «خدا، کجای فیلمهایت بود؟!».

من جای شخصیتهای فیلمهای «کاهانی» بودم با آن همه بدبختی و فلاکت و تیرگی؛ وضو می گرفتم، دو رکعت نماز می خواندم؛ حتا اگر بی دین بودم؛ به نیت درد دل با یک دوست...


بعدن نوشت1: یک جلد نهج البلاغه و هشت کتاب سهراب سپهری هدیه ای بود که به عبدالرضا کاهانی دادیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:38  توسط امیرحسین تمنایی  | 

این روزها آرزوی من این است که لبخند بزنید؛ که چهره تان شاداب باشد؛ که به همه سلام کنید و همه به شما؛ که همه چیز بشود مثل روز اول.

این روزها آرزوی من این است که ایکاش زمان فقط یکسال به عقب برمی گشت یا اینکه ای کاش یکسال قبل، یکسال بزرگتر بودم.

این روزها آرزوی من این است که ایکاش همان زمان، قبل از هرمراجعه ای، قبل از هر دعا و ثنایی، قبل از جاری شدن اولین قطره اشک، بلیطی می گرفتم و میرفتم پابوس آقا علی بن موسی الرضا؛ از صحن رضوی به رواق امام خمینی و از آن جا با چشمانی گریان به سمت ضریح دوست داشتنی اش؛ می رفتم روبروی ضریح، حدود بیست قدم عقب تر؛ به دور از فشار جمعیت، شانه راستم را به دیوار کنارم تکیه می دادم هر آنچه در دل تنگم بود، به "حضرتش" می گفتم؛ ضامنی که ضمانتش همه جای این کره خاکی خریدار دارد؛ ضامنی که سالهاست حرفها و دردل های میلیون ها نفر را در سینه پردردش نگه داشته؛ و چه خوب ضامنی را نمی شناختم...

حالا من دیگر مصداق "ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه ست" نیستم؛ حالا همه ماهی های زندگی من در مردابی که خودم ساختم؛ مدتهاست که نفس نمی کشند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:6  توسط امیرحسین تمنایی  | 

http://snn.ir/news-13910202036.aspx

بعدن نوشت: انتخاب انجمن علمی ارتباطات بعنوان یکی از فعالترین تشکل های دانشجویی سال ۹۰، مرهون تلاش همه دانشجویان ارتباطات است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:28  توسط امیرحسین تمنایی  | 

کلا از بچگی خوب سرکار می رفتم یعنی بقیه به آسانی سرکارم می گذاشتند یا به تعبیری دستم می انداختند. راستش خودم هم بدم نمی آمد که دست بیفتم.

حالا من نمی دانم کجا می خواهم بروم که بعضی ها ناراحت اند. من نمی دانم امید چه کسانی بودم که حالا پبغام و پسغام می فرستند که کاش نمی رفتی!

اما کاش آنها که مبهم حرف می زنند یادشان باشد و در نظر داشته باشند که شاید مخاطب حرفهای مبهمشان، ماجراهایی داشته باشد شبیه آن حرفهای مبهم...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:45  توسط امیرحسین تمنایی  |